دالان سرددلواپسیهای غروب؛
بهم خوردن دربهای زندگی؛
صندلی رنگ پریده انتظار مرگ؛
از درون گنجه های مادربزرگ
عشق را باید جست...
بعد تو بر شب یک کوچه قسم خواهم خورد
که نگاهم پی دیوار حیاطی نرود؛
که همه خاصیت مشرقی چشم تویی
جذبه ات ناب ترین قافیه هاست
و دلم در پس ان خوبترین معجزه جا ماند و گرفت
خنده ات پاکترین تجربه هاست
بعد تو لذت بودن چه عذابی دارد
قلب خاکستریم حال خرابی دارد
و تو یعنی که کسی امد و رفت
عشق،یعنی که کسی امد و برد
مرگ یعنی من شب سوخته در زیر همه خاطره ها
من همانم که خدا بود ولی کافر مرد
خانه ای بود و کسی بود و هزاران پیغام
خانه ماندست
و کس مرده و پیغامی نیست
بعد من معنی لبخند تو زیبا تر باد
شهر شبهای نگاه تو بهاری تر باد
همچنان سلطه عاشقیت، پر دلبر باد
روزگار من و سودای طلایی طی شد
وای از ان خاطره و از دل سنگت فریاد
حوض فیروزه ی ما رنگ نگاه تو نداشت
هیچ چشمی به دل اینگونه خیالی نگذاشت
حوض فیروزه ی ما خاطره ی بازی بود
چشم فیروزه ایت یار هوسبازی بود
باز در دفتر ایام میان من و تو
دست تقدیر قلم زد به نشانی که برو
و کنون بی غزل و خانه و ان حوض نگاه
میروم گریه کنم پشت خیابان سیاه
میروم خاطره ات همسفر این همه راه
به دیاری که نه ره دارم و نی چشم براه
شقایقهای نوپایی که گل میداد؛
پژمردند
شقایقها که افسردند،
تمام لحظه ها مردند.
چراغ شب که روشن شد
نوازشهای بی رحمت
دلم را خوب ازردند،
بیا حال مرا دریاب
نفرینهای پنهانی،
مرا تا بی کسی بردند.
لعنت بر تو باد ای خوب
ای فردای دیروزم
بیا دستم به دامانت
که در تکرار امروزم،که در تکرار امروزم.
مرا در خود رها کردی و احوالی نمی پرسی
تفو بر ذاتت ای بی رحم
نیایی بی تو می سوزم.
برو چشم هوسبازت به راه عابرانی کن
که پاکی را نمی فهمند
من هم چشم خیسم را بر این گلخانه میدوزم؛
ازین گلخانه میگفتم:
شقایقهای نوپایی که گل میداد؛
پژمردند
میا دیگر میا دیگر
که نعش عشق را بردند.